روز میلاد
امشب شب تولدمه و میشه گفت تقریبا با تمام سالگردهای تولد سال های قبل فرق میکنه.هم ام شروعی دیگه است برای نقش صفای من.وبلاگ روزهای شاد و پر از غرور و آرزوهای دور و درازم.مدتها بود که فراموشم شده بود،اما گذر روزهای زندگی باعث شد که دوباره راش بندازم.میخوام از خاطرات این روزهای دیار غربت بنویسم.از همه چی و همه جا.از تجربه هام و اتفاقات خوب و بد.همین هفت هشت ماه گذشته رو هم میس کردم.
روز تولد هر کس کم و بیش میتونه برا اون شخص خاص باشه.اما امسال من هیچ رنگ و بویی نداره.گرچه دوستای گلم چند روز پیش حسابی خجالتم دادن.اما رنگ و بوش دست آخر دلتنگیه و تنهایی.خودم هم احساس جالبی از یک سال بزرگ تر شدنم ندارم.چون بیست و پنج سالگی قشنگ حس افتادن رو سراشیبی رو برام تداعی میکنه....امشب و در همین لحظه ای که هستم دارم به بودنم فکر میکنم.این که چرا هستم و هستم برا چیه.اصلا فایده ای داشتم تو این دنیا یا نه.چقدر سعی کردم از سال پیش تا الانم بهتر باشم.برا عزیزانم چی بودم.برا مامان،برا بابا....هیچ احساس قانع کننده و رضایت بخشی به سراغم نمیاد.هر سال خدا همینه و منم همینم که همینم....هرچی که اطرافمه داره به شدت تغییر میکنه الا من.میخوام تغییر کنم.اما........تولد سال پیشم و پیار سال و پس پیار سال....همه بچه های کلاس آب ٨٣ رو دعوت کرده بودم خونمون.چه شور و نشاطی داشتیم.از یادآوری اون روزها هنوزم پر میشم از شادی.سال بعدش تولدم تلخ بود! به تمامی.بهتره بگذرم....و سال پیش...فقط مامان بود و خاله......زندگی گاهی اونقدر سریع تغییر میکنه که فرصت جمع و جور کردن ام به آدم نمیده چه برسه به تطبیق با اوضاع جدید...منم مصداق کامل این قضیه ام......و امسال........حتی مامان و خاله ام نیستن.ظهری تو خونه پشتی دزد اومده بود.پیرمرد همسایه بدو اومد به من که از بیرون با دوستا برگشته بودم گفت که نرید خونتون تا پلیس بیاد.عصری هوا ابری بود و بوی بارون میداد،یه غم پاییزی هم داشت. قرار بود که تا فردا تنها باشم.نرفتم خونه و اومدم آفیس جی تی.یه کم سرده.برا همین ژاکت پوشیدم.کلا هوای اینجا عین تبریز خودمون میمونه.اصلا پایدار نیست.گشنم نیست.چون که ناهار با تنی چند از دوستان رفتیم شیش کباب، البته من تنها رفتم.الان ساعت یازده شبه.این قسمت از آفیس شده جایگاه همیشگی من.......... تنهام.هیچ خبری از کیک و شمع و کف و عکس و چشمهای خندون عزیزای دلم نیست.امسال با همه سال های قبل فرق داره......
هیچی....
اینجانب اعتراف میکنم که قرار بود مسئولیت اداره ی اینجا رو بر عهده بگیرم اما به دلایلی اینکارو نکردم که البته همه ی این دلایل برمیگرده به مسئله ی مهمی به نام تنبلی بنده...... بگذریم!
دچار فراموشی ثانیه ای شدم؛در عرض فقط چند ثانیه یادم میره چی میخواستم بگم و چی کار میخواستم انجام بدم.و کمترین تبعاتش هم در همین مقوله ی نوشتن وبلاگ اتفاق میفته که یادم نمیمونه چی قرار بود بنویسم.....تبعات دیگشو خودتون حدس بزنین چون بازم یادم رفت
برای تبریک عید فطر خدمت میرسم.
........
یکی نیست بگه عزیز من خودتو نمی تونی جمع وجور کنی چرا بی خود مسئولیت قبول می کنی آخه؟؟؟؟من حال و حوصله ی مرتب کردن اتاقمو ندارم اونوقت بیام وبلاگ بنویسم؟؟؟اونم وبلاگ دیگران!!!!کلا به این حالت میگن مرض داشتن؛اونم از نوع مزمنش
ولی خب چاره ای نیست دیگه! باید پای حرفی که زدم وایسم.....
دالان بهشت
" حس دوست داشتن،حس عاطفی و کشش روحی،حس تعلق خاطر که بدون هیچ گونه رنگی از شهوت و خواست های جسمانی باشد،قشنگ ترین حس های دنیاست.حسی مقدس است و شیرین که اگر کسی فقط یک بار در زندگی اش تجربه کند تازه می فهمد منظور خداوند از عشق و مهر و محبت چیست و آن آدم در عین اینکه خوشبخت ترین بنده های خداست،می تواند بدبخت ترین هم باشد.چون اگر این حس را تجربه کنی و از دست بدهی،دیگر روحت آرام نمی گیرد و به چیزی غیر از آن حس رضایت نمی دهد....."
این جملات قسمتی از کتاب "دالان بهشت" است که نویسنده ی آن خانم نازی صفوی است.به نظرم قشنگ ترین رمان عاشقانه ی ایرانیه.یه رمان دیگه هم دارن ایشون به نام "برزخ اما بهشت"که اونم به نظرم رمان خوبیه.گرچه دالان بهشت واقعا یه چیز دیگه اس.توصیه می کنم اگه نخوندین حتما تهیه کنین و بخونین.بدون شک از مطالعه اش لذت خواهید برد.
تولدت مبارک
فردا یعنی دوازده مرداد پنجمین سالگرد قشنگ ترین اتفاق زندگیه منه؛سالگرد ورود محبوب ترین شخصیت زندگی من به این دنیا.....تولد پنج سالگی دوست داشتنی ترین انسان روی زمین؛برادر زاده ی کوچولوی من! و اولین سالی که پیشم نیست و کیلومترها اونورتره.خودش عاشق گرفتن جشن تولده.حیف که اینجا نیست تا براش یه تولد توپ بگیریم.
فرشته ی کوچولوی زندگی من،خودت می دونی چقدر دوست دارم و نبودنت چقدر آزارم میده ولی کار دنیاس دیگه؛نمیشه جلوش وایساد.تولدتو با تقدیم یه عالمه گل بهت تبریک میگم.امیدوارم هر جا که هستی بهت خوش بگذره.
تولدت یه عالمه مبارک
خلا!
وقتی آدم یکی از داشته های ارزشمندشو از دست میده،تازه قدر چیزایی که داشته و داره رو میفهمه.این خاصیت آدماس؛تا همه چی خوب و مرتبه یادشون نمی افته قدردان باشن.....حداقل من که اینجوریم!
بعد از چندین وقت
روز دوشنبه بعد از پانزده روز از تهران برگشتم.اونجا که بودم چند بار خواستم اپ کنم ولی به دلایلی نشد.سفر خوبی بود.خیلی به مسافرت نیاز داشتم و کاملا نیاز هام مرتفع شد.گرچه ساعت های ناراحت کننده و خسته کننده هم زیاد داشت،اما وقتایی بود که خیلی خیلی لذت بخش بود و بهم خوش گذشت.خدا رو شکر.
دو تا دیدار خیلی خوب داشتم.یکی از بهترین دوستام رو دیدم.به حق از بهترین لحظه های این سفر بود.چون هم خیلی خیلی زیاد دوسش دارم و هم اینکه فوق العاده قبولش دارم و احترام زیادی براش قائلم......اون یکی دیدار با آنی دالتون بود؛که فکر کنم همه بشناسن ایشون رو.آنی دالتون هم جزو چند نفره که خیلی قبولش دارم و نظراتش همیشه برام ارزشمند و مهمه.انصافا خوش گذشت.از هر دری حرف زدیم و من کلی محظوظ شدم از دیدار ایشون.با اینکه مدت کمی از دوستیمون میگذره ولی من در طی این مدت خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و همیشه مشورتای خوبی بهم داده.خیلی دوسش دارم،خیلی....
یکی از هزاران نعمت بزرگی که خداوند به من داده دوستای خیلی خوبیه که دارم.خدایا یه عالمه شکرت.ممنونتم.
یه عالمه کار عقب افتاده و مهم دارم که باید انجام بدم.اول از همه باید برم امتحان گواهینامه بدم.شش ماه پیش رفتم کلاس؛هنوز امتحان ندادم.از بس که زرنگم ماشاالله.
برام دعا کنین.
همیشه در این مواقع سال اتفاقای جالبی برای من میفته،اعم از نارحت کننده و یا خوب و قشنگ.اما امسال و ایضا پارسال کمی حجم ما وقع زیاد بوده و احتمالا از ظرفیت من بیشتر.....البته هیچ کدوم از مسائلی که پیش اومده به خودی خود بد و یا ناراحت کننده نبوده؛فقط به دلیل شرایط خاص من(به خصوص شرایط روحی)برام وضعیت سختی رو درست کرده.
قصد ندارم وارد جزئیات بشم.چون پرداختن بهشون بیشتر ناراحتم میکنه.فقط اینکه میخوام با نوشتن روزانه به خودم کمک کنم.همین......
فردا میرم تهران و احتمالا تا ده-دوازده روز اونجا خواهم موند......
اولین قدم
این روزا بر خلاف همیشه حوصله گزافه گویی ندارم و دوست دارم بدون مقدمه برم سر اصل
مطلب....(این اصل مطلب کلا چیز خوبیه!)
نمی دونم چند وقت پیش بود دقیقا،که یه دوستی پیشنهادی داد برای راه اندازی دوباره
نقش صفا.پیشنهاد بدی نبود و با تایید نقش صفا هم مواجه شد......
پیشنهاد این بود که من چراغ اینجا رو روشن نگه دارم؛و من هم چون نقش صفا موافق بود قبول
کردم.بعد از این تا هر وقت که نویسنده اصلی اراده کنه من این خونه رو اداره می کنم.
امیدوارم همه چی خوب پیش بره......دوباره سلام.......
شروعی دوباره،اما.....متفاوت
فکر کنم بیشتر خواننده های اینجا فراموش کرده باشن که یه نقش صفایی هم هست.......
نه؟؟؟؟؟
میرم سر اصل مطلب.....اینجا قراره دوباره شروع به کار کنه اما به یه تغییری که در اولین
پست بعد از این خواهم گفت چیه.فعلا قبل از هر حرفی میگم:
سلام............
